تبليغاتX
دلت گرفته بیا
بیا تنهاییهامونو قسمت کنیم
 دلم میخواد گریه کنم

دلم مي خواهد گريه كنم به حال زار اين دلم
دلم مي خواهد داد بزنم واسه رهايي از خودم
دلم مي خواهد پر بكشم به آسمون سفر كنم
روي ابرها بشينم به آدما نظر كنم
دلم مي خواهد داد بزنم همه جا فرياد بزنم
بگم ستاره گم شده خاموش و بي صدا شده
از عشقش جدا شده تازه مثل ما شده
بي نور و بي صدا شده داره حق حق ميكنه
اونم مي خواهد گريه كنه از اين دل بي همزبون
پيش خدا شكوه كنه آره دلش گرفته
مثل من سرشتش طالعش شوم شوم
اين دلش پر ز خون ميگن بهش غصه نخور
اينم يه جور حكمت حكمت اوني كه هميشه
بالا تر از ابر من داره ما رو ميبينه
واسمون اشك ميريزه ميگن طاقت نداره گريمون و ببينه
اونه كه مي دونه ما داريم فنا ميشيم توي راه عاشقي مثل اون خدا ميشيم
اگه اين كفر ما مي خوايم كافر بشيم توي اين دنيا ما مي خوايم عاشق بشيم


|+| نوشته شده توسط بابک در جمعه بیست و هفتم آبان 1384  |
 سفر به رویا

براي چندمين بار از تو گفتم
كه شهر عشق تو پايان ندارد
به يادت هست زخمي بر دلم هست
كه جز لبخند تو درمان ندارد
زلالي تو به رنگ اشك بركه
تو با روح شقايق آشنايي
تو در آيينه سرخ غزل ها
هميشه ابتدا و انتهايي
كنار پنجره تنهاي تنها
ميان هاله اي از غم نشستم
تو آرايشگر چشمان موجي
و من زيباييت را مي پرستم
تو با باراني از جنس نيازم
مرا به ساحل ادراك خواندي
و با زيباترين فانوس دريا
مرا تا قعر دريا ها رساندي
نوروز جشن ميلاد سپيده
به باران يك سبد لبخند دادي
تو دست زرد ياس خسته اي را
به چشم عاشقان پيوند دادي
تمام سرزمين آرزو را
به دنبال گلستان تو گشتم
ميان سقف گيتي را گشودم
پي يك قطره باران تو گشتم
ميان كوچه باغ سبز يادت
ترنم هاي سرخ آرزو بود
و در ايوان چشمت يك پرستو
هميشه با دلم در گفتگو بود
قسم به آه نرم و خيس ساحل
قسم به آرزوي پاك دريا
قسم به ابتداي شعر پرواز
قسم به انتهاي باغ دنيا
تو چون واژه نيلوفري رنگ
ميان دفتر دل ماندگاري
اگر شهر نگاهت فرصتي داشت
به يادم باش در هر روزگاري

|+| نوشته شده توسط بابک در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384  |
 ناله ای در شب

اي ياد تو در ظلمت شب همسفر من
وي نام تو روشنگر شام و سحر من
جز نقش تو نقشي نبود در نظر من
شب ها منم و عشق تو و چشم تر من
وين اشك دمادم كه بود پرده در من
در عطر چمن هاي جهان بوي تو ديدم
در برگ درختان سر گيسوي تو ديدم
هر منظره را منظري از روي تو ديدم
چشم همه ي عالميان سوي تو ديدم
با ياد تو شادست دل در به در من
از نور تو مهتاب فلك آينه پوشست
وز بوي تو هر غنچه و گل عطر فروشست
دريا به تمناي تو در جوش و خروشست
عكس تو به هر آب فند چشمه نوشست
خود ديده بود آينه ي حق نگر
داني تو كه در راه وصالت چه كشيدم
چون تشنه ي گرمازده ي خسته دويدم
بسيار از اين شاخه به آن شاخه پريدم
آخر به طربخانه ي عشق تو رسيدم
ام به طلب سوخت همه بال و پر من
غم نيست كسي را كه دلش سوي خدا بود
در خلوت خود شب همه شب مست دعا بود
جانش به درخشندگي آينه ها بود
بيچاره اسيري كه گرفتار طلا بود
گويد كه بود آتش من سيم و زر من
هر جا نگرم يار تويي جز تو كسي نيست
از غم نفسم سوخت ولي همنفسي نيست
بي نغمه ي تو باغ جهان جز قفسي نيست
غير از تو به فرياد كسان دادرسي نيست
اي دوست تويي دادرس و دادگر من
محروم كسي كز تو جدا بود و ندانست
در گوش دلش از تو صدا بود و ندانست
آثار تو در ارض و سما بود و ندانست
عالم همه آيات خدا بود و ندانست
اي واي اگر نفس شود راهبر من
هر پل كه مرا از تو جدا كرد شكستم
هر رشته نه پيوند تو را داشت گسستم
آن در كه نشد غرفه ي ديدار تو بستم
صد شكر كه از باده ي توحيد تو مستم
هرگز نرود مستي اين مي ز سر من
راه تو مرا از ره بيگانه جدا كرد
ياد تو مرا از غم بيهوده رها كرد
عشق تو مرا شاعر انگشت نما كرد
گفتم به همه خلق كه اين طرفه خدا كرد
بي لطف توكاري نرود از هنر من
من بي كسم و جز تو خدايي كه ندارم
گر از سر كويت بروم رو به كه آرم
بر خاك درت گريه كنان سر بگذارم
خواهم كه به آمرزش تو جان بسپارم
اينست دعاي شب و ذكر سحر من

 

|+| نوشته شده توسط بابک در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384  |
 چه سخته بی تو بودن...
|+| نوشته شده توسط بابک در شنبه بیست و یکم آبان 1384  |
 
 
 
بالا