من به دنبال دلي مي گردم
که پر از عشق و سخاوت باشد
که پر از حرف ناگفته باشد
که براي دو کبوتر شايد
لانه اي از سر ايمان باشد
من به دنبال دلي مي گردم
که نگويد اي کاش
که نگويد اي واي
که نگويد اي داد
من در اين جست و جو هاي بي حاصل
دل پر درد کسي را ديدم
من دلي را ديدم
تيک تيک کرده به جاي ضربان
من دلي را ديدم که درونش همه زرد
من دلي را ديدم که هوايش همه سرد
من دلي را ديدم يخ زده بود
من دلي را ديدم باراني بود
من حياطي را ديدم باغچه اش
جاي گلها همه خار
من کتابي ديدم واژه هايش همه خون
من درختي ديدم شاخه هايش همه تيغ
من قاصدکي ديدم که زنجير شده بود
من گلي را ديدم داغدار چمن باغچه بود
من صداي ضجه باغچه اي را مي شنيدم
وقتي تک گل عاشق تنهايش را
سر بريدند به جرم باران
من دگر شايد نگردم پر دل
توي اين دنياي پر ماتم و غم
من دگر شايد توي دنياي دگر
((در پي يک دل بي غم باشم))

|
+| نوشته شده توسط
بابک در جمعه بیست و پنجم شهریور 1384
|